تبليغاتX

سوگندنیک

خسته گشتم از شب وروز از همه غمهای دلسوز

خسته از هر چراغی روشنی بخشد دل من

از خزان زندگانی از زمین از آسمانها

از همه آنها که گاهی میشوند دایه برایم

از نگاه بی تفاوت سایه اندازد تن من

ازهمه آنها که روزی مهربان بودند برایم

از تو از او از خودمن

خسته ام از خواب شبها بامدادبی تفاوت

خسته از ماه وستاره از ابرهای پاره پاره

خسته از آمد شدن ها خنده های کودکانه

خسته از این اشگهای عاطفانه

نغمه های بادروغ عاشقانه

خسته از برگ درختان از صدای باد و طوفان

قایق در هم شکسته ساحل در غم نشسته

از نگاه آهوی در دام مانده

از تظاهر از ریا تا زنده هستی

در عزای مرگ تو ماتم نشستن

از نگاه و ظلمها بر مستمندان

از هوسها از گناهان

از نگاه دختری گریان وخسته

از برای لقمه نان دلها شکسته

از می و میخانه رفتن

تا فراموشت شود چیزی که هستی

خسته از ایام هفته. شنبه تا پایان هفته

روزها ظلمت به مردم شبها مسجد نشستن

خسته ام از انچه گفتم چون نباشد طاقت من

دیدن این درد وغمها گوشهای پنهان نشستن

 

 شاعر کریم لقمانی

 

+ تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:13 نويسنده سوسن |

یک نامه میفرستم برای تو

در تنهایی بخوان

آرام حتی برگ درختان صدایت نشنوند

اطرافت را نگاه کن

کسی سایه بانت نشود و زیر چشمی بخواند

بگذار درد مرا تنها تو بدانی

شاید تنهای را حس کنی

که من تنهای تنها در سکوتم

وهر لحظه صدای آمدنت را میشنوم

شاید دیوانه ام!!!!!!

اینجا که جز صدای باد و خش و خش برگها چیزی نیست

اگر اینجا هستی چرا نامه مینویسم

این یک احساس است که نمیتوان نوشت باید حس کرد

واین احساس من است که در کنارم هستی

هر چند دوری واینجا نیستی!!

+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:48 نويسنده سوسن |

يا ابا الصالح المهدي ادركني ......عمريست كه در عشق ولاي تو اسيرم*از عمر گران بي رخ زيباي تو سيرم ***** تنها ز خدا خواهشم اين است بمانم ***** يك بار تو را بينم و آنگـاه بميرم *****

التماس دعا ٫٫٫

تو را غايب ناميده اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينکه «حاضر» نباشي.

«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است که به تو زده اند و آنان که بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت که در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند که تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا که تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه که از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از کف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي کنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...


و اينک اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينه اي ديگر با دلداده ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي کنيم.


عشق تو چون زد رقم بي سروساماني ام

شعله به عالم زند شور پريشاني ام

شب همه شب تا سحر شعله کشم از غمت

شعله کشم از غمت لعل بدخشاني ام

مست نگاه توأم غرقه به درياي چشم

غرقه به درياي چشم يوسف کنعاني ام

چشم تو از من ربود صبر و توان و قرار

پرسه به هر سو زنم، باد بياباني ام

ناي دلم مي زند بوسه به موج عطش

زانکه دود خون تاک در رگ توفاني ام

آينه در آينه نقش تو را زد رقم

تا به کدامين مسير باز بچرخاني ام

خيره به آدينه ام تا که نمايان شوي

در دل آدينه ها چند بسوزاني ام

شعرازاحمدرضا کيماسي

+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 9:21 نويسنده سوسن |

ای کاش می شد

دلتنگی را 

بی ملاحظه

فریاد زد

 و فرو نبرد

بغض اسارت را

ایکاش می شد

بر بلندای آسمان آبی

نگاهی می شدیم و

قراری

بی قراری

بی قراری دریای خروشان وجود را

ایکاش می شد

ابری می شدیم و رعدی

و آنگاه

دلتنگیمان را

می باریدیم و

قرار می گرفتیم

وای کاش ..........

+ تاريخ شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:59 نويسنده سوسن |

 او در میان بهشت رویید.
وقتی در آغوش آسمان به روی موسی بن جعفر علیه‏السلام لبخند می‏پاشید، طراوتش تمام آسمان را تازه می‏کرد.
تا پایش به زمین خشک رسید، برکت، تمام زمین را در آغوش کشید. هیچ کبوتری در بند نماند. آب و نور از آسمان سرازیر شد و زیر پاهای کوچکش، چشمه جان گرفت.
ستاره هشتم
هفت ستاره، میان آسمان نور می‏پاشیدند. تاریکی از زمین و زمان رخت بربسته بود. ایمان و نور، میان انسان‏ها تقسیم شده بود. تا ستاره هشتم جوانه زد، آسمان بغل بغل مهربانی بخشید. سهم هر انسانی، ایمان و نور مهربانی شد. ناگهان هزار هزار ستاره از بطن آسمان رویید

        باتشکر از  مؤسسه جهانی سبطین علیهما السلام            

    متن شعر زیبای مرحوم قیصر امین پور در وصف امام رضا(ع) به این شرح است.

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند
موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای كه امواج طوفان تو را می‌شناسند

اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

كاش من هم عبور تو را دیده بودم
كوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند

   

               

+ تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:38 نويسنده سوسن |


از میان جمله‌ی آدم‌ها

بیرونت کشیدم

تو یک کلمه‌ی شیرین بودی

کلمه‌ی عشق نه

عشق تلخ است

کلمه‌ی دوستی نه

                     شوق نه

دوستی گَس است و  شوق شور

تو مثل کلمه‌ی خیال   مثل کلمه‌ی خواب

شیرین بودی

 

 از میان جمله‌ی آدم‌ها

بیرونت آوردم

آوردم

چون کلمه‌ای عزیز

در پرانتز آغوشم

 

 مثل کلمه‌ی خواب

پریدی و رفتی

میان جمله‌ی آدم‌ها

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:54 نويسنده سوسن |

Pix2Pix2Pix.blogspot.com عکس ها و تصاویر متحرک جالب Farspics.blogspot.com

در تاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد.
سایه ای در من فرود آمد
و همه ی شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.
پس من کجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه همه ی خلوت ها را بهم می زد
در پایان همه رویاها در سایه ی بهتی فرو می رفت.

من در پس در تنها مانده بودم.
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام.
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود ،
در گنگی آن ریشه داشت.
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟

در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من در تاریکی خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.
آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟

در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بود.
پس من کجا بودم؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم.
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:
آیا من سایه ی گمشده ی خطایی نبودم؟

در اتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت.
پس من کجا بودم؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود.

+ تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:48 نويسنده سوسن |

 

 

        گوش دادن یعنی آموختن، زیرا وقتی خاموش گوش فرا می دهی،

                  کل هستی سخن گفتن با تو را آغاز می کند.

     وقتی کاملا ساکتی، این عالی ترین لحظه بر ای یادگیری است.

   زندگی رمز و رازهای خود را وقتی آشکار می سازد که تو خاموشی.

 

+ تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:40 نويسنده سوسن |